(قائم مقامی فراهانی، ۱۳۴۵ : ۱۳)

 

 

عالم تاج در اشعار خود، بنا به سرنوشت خودش، به نکته مهم دیگری نیز پی برده بود و آن این بود که، چهره زنی که از شوهرش جدا شده یا شوهرش مرده بسیار اهریمنی تر از همنوعانش است و این تصویری بود که از نظر این شاعر، در عرف و جامعه ما وجود داشت و از نظر او، به سر بردن در دوزخی که ساخته ذهن بیمار جامعه بوده، عذابی مکرر بود که پایانی نداشت مگر آن که آن زن، بار دیگر به مردی پناه بیاورد و او را سایبان و سر پناه خودش کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راستی را که زن بیـوه چه بد بخت کسی است خــاصه آن زن کــه بــری دارد و روئی دارد
همـه کس تـرسد از او، گر چه بــود خواهر او کین بــود بـیوه و آن مـــزبله شــویی دارد
(همان، ۱۳۴۵ : ۵۴ )

 

« نکته بسیار مهم این است که، اگر به یک صد و خورده ای سال پیش که زن در جامعه هنوز مستوره، مهجور و ضعیفه به شمار می آمد، بر گردیم، عالم تاج که به رغم سکوت و صبوری ظاهری، روحی طاغی و آزادی جو داشت و از پشت دیوار بلند سنگینی که او را از جامعه جدا می ساخت، صدایش را نه به بانگ بلند در گوشها که تنها در آثارش بلند می کرد و زنان هم نوع خود را به عصیان در برابر قوانینی می خواند که از آغاز تاریخ شناخته شده به دست مردان و به خواست آنان نوشته و تنظیم شده و حقوق آنان را از آنان جدا ساخته و برتر و فراتر شناخته است را، می شنویم که این زنان را ترغیب و تشویق به آزادی و آزادگی و گرفتن حق خود شان نموده است. »( فرخ زاد،۱۳۸۰ : ۱۹۹ )
بسته در زنجیر آ‍زادی اسـت سر تا پای مـن برده ام ای دوست و آزادی بود مولای من
پر کند ای مرد آخر گوش ســنگین تــو را منطق گویای من، شـعر بلنـد آوای مـن
از تو گر برتر نباشد جنس زن، مانند تسـت گو، خلاف رای مغرور تو باشــد رای مــن
دختر فردای ایران دخـتـر امــروز نیــسـت گر بخواهی ور نه بر گیــرند بند از پای من
(قائم مقامی فراهانی، ۱۳۴۵ : ۸۶ )
در دنیای ایران آن روز، اکثر زنان وضعی همانند عالم تاج قائم مقامی (ژاله) داشتند به طوری که فرزندش پژمان بختیاری در مقدمه ای که در زمان گرد آوری اشعار مادرش، بر دیوان او نوشته، آورده : « من از بعضی جهات به مادرم حق می دهم که از همسری با پدرم ناراحت باشد اما به صورت مطلق او را ذیحق نمی دانم، چرا که در آن روزگار قسمت اعظم نسوان ایران با او همانند بودند، بسیاری از آنان با هوو های متعدد در یک خانه زندگی می کردند و از چنان زندگانی هم شکایت نداشتند. »( همان : ۱۵)
« جسارت زبانی عالم تاج ( ژاله ) که بی شک از عصیان های روحی او سر چشمه می گرفت، در چندین چکامه ی او، به تمامی آشکار است. او از ژرفای جامعه ای که زنان را، هم چنان نه یک انسان کامل، بلکه نیمه ای ناقص می شمرد، صدایش را علیه رجم زنان به دست پدران و برادران شان به اعتراض بلند کرده و از آنان می خواهد تا علیه آداب، رسوم و سنت های دیر پا و قوانین رایج، سر بر دارند ولی با همه اشتیاقی که در اشعار خود نسبت به آزادی زنان نشان می دهد نمی توان، اندیشه های اجتماعی او را با زنان اجتماعی کارایی هم چون فخر عظمی ارغون، بدری تندری، مهرتاج رخشان، زینت ملک اعتضادی و دیگران به مقایسه گرفت. عالم تاج قائم مقامی زنی است خود آزار و درون نگرا که از عمق انزوای خود فریاد بر می آورد آن هم نه با بانگی بلند که در سکوتی سرد و دنباله دار… و با محافل اجتماعی تجدد گرایی که در آن زمان اندک اندک پا می گرفتند و بیشتر و بیشتر می شدند، هم بندی ندارد و به دلیل مردم گریزی و تنها طلبی خاصی که دارد صدایش صدای فرد، است نه صدای جمع. »(( فرخ زاد،۱۳۸۰ :۱۹۳))
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
فراهانی از شهره شدن به شاعری هم می پرهیزد و در این مهم تا آن جا پای می فشارد که بسیاری از اشعار خود را پیش از مرگ، نابود می کند این در حالی بود که در آن زمان رفته رفته زنان نه تنها به خواندن اشعار شان در محافل و مجالس روی می آوردند که می کوشیدند با سخنرانی برای زنان، به بیداری آنان شتاب دهند. او در این گونه مجالس آوازه ای نداشت و کمتر کسی صدایش را شنیده و اشعارش را خوانده بود و شاید اگر پسرش حسین ( پژمان ) بختیاری نبود، اکنون صحفاتی هم به نام او و اثر او سیاه نمی شد و به فراموشی سپرده
می شد. پژمان بختیاری در مقدمه ی خود بر دیوان مادرش، نوشته که : « مادرم، به خواندن کتاب های تاریخی، شعر، حکمت و رسایل نجومی بسیار همت می گذاشت و گفته که در آخر عمرش به کف بینی و قیافه شناسی، علاقه وافری نیز نشان می داد. »(قائم مقامی فراهانی، ۱۳۴۵ : ۱۲)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

۴-۱-۲- کیفیت شعر ژاله

 

پژمان بختیاری در مقدمهای که بر دیوان مادرش نوشته، آورده که : « مادرم از این که از او، به عنوان شاعر یاد گردد، به شدت ناراحت بود تا جایی که زمانی، در سال ۱۳۱۲ هجری، که بعضی از رباعیات خویش را در مجموعه ی بهترین اشعار منتشر شده، مشاهده کرد، بسیار ناراحت شد و آن را تکذیب کرده و مرا ملامت کرد اما سر انجام در برابر سماجت من، تاب نیاورد و زبان به اعتراف گشود که سابقاً دیوانی از غزل ترتیب داده و آن را طعمه آتش ساخته بود زیرا که غزل زبان عشق است و او از این سعادت محروم بوده، غزلی هم که چاشنی عشق نداشته باشد قابل خواندن و شایسته بقا نیست. عشق برای او خالی از جذبه و عاری از شکل و تناسب بوده که گاه در عالم اندیشه مانند « حال» در نزد عرفا، می درخشید و نابود می شد.»(همان : ۱۵).
اسلوب سخن و سطوت بیان عالم تاج بی نظیر است. عالم تاج ( ژاله ) به زبان عربی آشنایی کامل داشت. می توان گفت ویژگی شعر عالم تاج قائم مقامی (ژاله) پس از سادگی کلام و صمیمت با خود، توجه به اشیاء است. او که بیشتر عمرش را در تنهایی خود گذرانیده، به رغم شاعران پیشین که دید گاهی جز چشم و ابروی یار و یا زیبایی های طبعیت نداشتند، نسبت به اشیاء بی جان توجه بسیاری نشان داده و آنان را به موجوداتی زنده تبدیل کرده و همانند یک همنشین یا یک دوست با آن ها به گفتگو نشسته و با آینه، شانه و سماور چنان حرف زده که اینگار با جاندارانی مانند خود به سخن نشسته است. او به اشیاء ساکن و صامت پیرامون خود، روح زندگی بخشیده، به آن ها احساس و شخصیت داده که شاید بتوان گفت همانند آن، در شعر شاعران پیش از او، کمتر دید شده است، که نمونه هایی از این اشعار را، در زیر آورده ایم.
گفتگو با آینه :
ای آیـنه مــا را زغــم آزاد تــوان کرد یـک ره به دروغـی دل ما شـاد توان کـرد
ویران نشــود قصـر دل انــگیز حقیقت مــا را به دروغــی، اگــر آبـاد تـوان کرد
ای هـمدم دیرین من ای قاضی بی رحم با داد، نــدانـی کـه چـه بیداد توان کـرد
جـز راسـت نگویی و از راستی افسـوس افسوس که نه شکوه نه فـریاد تـوان کـرد
(قائم مقامی فراهانی، ۱۳۴۵: ۴۲)
یا با سماور گفته :
ای هـمــدم مــهــر پــرور مـــن ای یـــار مــن ای ســمـاور مــن
از زمزمـه ی تــو شــد مـی آلـــود اجــزای لــطـیــف سـاغــر مــن
در دیـده سـرشـک و در دل آتـــش مــانـا تــو مـنـی، بـرابــر مـــن
آمــوخـتــه رســم اشـــک بــاری چــشــم تــو ز دیـده ی تـر مــن
تـا بـا تـو نـشسـتـه ام غـمـم نیست ای هــمـــدم شــــادی آور مـــن
پــس شــاد نـشـین و شــادی ام ده ای زمـــزمـــه گــر ســمـاور مـن
(همان : ۳۹)
در مورد چرخ خیاطی :
راسـتی ای چرخ زینگر جادویی ها می کنی خــود نـداری جان و اعجاز مسـیحا می‌کـنی
سر نمی بینم تـو را و اندیشـه ی مغز فکـور در تو می بینم که هر ساعت هویـدا می کنـی
دست من چالاک بود اندر خیالت ای عجـب کانچه من با دست می کردم تـو با پا می کنـی
در دل خاموشت ای فولاد در هم رفته چیست کین چنین بر می‌جهی از جان و غوغا می‌کنی
حقه ای در کـار باشد حیلتی در پرده هست آنچــه را در پــرده‌ی مــا آشــکارا مـی‌کنی
افــکــنی هر دم هزاران بخیه را بر روی کار لــیک ســر در زیـر دارد، آنـچه بالا می کنی
راز کارت چیست ؟ آخر ای عجوز گوژ پشت کان چه تن ها می کنند، آن را تو تنها می کنی
(قائم مقامی فراهانی، ۱۳۴۵:۳۰)
یا در گله از شانه گفته :
ای کهــن شــانه چــنـد روزی بـــود کـه نــدیــدمــت کــجـــا بـــودی
مــو بــه مــو بسـته ی مـحبت تـست گیــسوانـــی کــز او جـــدا بــودی
یــار چــوبــین تـنا تــو ســر تـا پـای دوستــی بــــودی و صــفــا بــودی
راه بیـــگــانـــگی چـــرا رفـــتـــی تــــو کــــه بـا مـن آشــنا بــودی
(همان : ۳۵)
او در چند جای دیگر از دیوان خود، باز هم به این اشیاء بی جان، جان داده یا اصلا،آنها را همزاد خود دانسته است که آوردن همه آن ها در این جا لزومی ندارد و کار را به درازا می کشاند. یک نکته اساسی که در این ابیات و سروده ها دیده می شود، تخیل بسیار قوی شاعرانه است که ژاله، با قدرت هر چه تمام تر، این تخیل و زیبایی را در سروده هایش بکار برده است.
زبان شعری او، قصیده بود هر چند خود او به این قالب چندان راضی و خشنود نبود و سعی می کرد که از آن دوری کند. پژمان بختیاری گفته : « مادرم مدعی بود که از جمیع صنوف شعری تنها به غزل انس می ورزد و با این قالب مانوس است، قصیده گویی را دوست
نمی داشت و برای مثنوی هم موضوعی به خاطرش نمی گذشته است و چون غزل هایش بر اثر ممارست با آثار شیخ و خواجه بوجود آمده و از انگیزه عشق تهی بود لاجرم نمکی نداشت و بهتر آن بود که، به آتش سپرده شود از این گذشته، عشق بازی با محبوب خیالی و معشوق موهوم، میدانی برای تهمت بستن به او باز می کرد و ناروا گویی، آغاز می شد، اما چنان چه می بینیم زبان او حتی در یگانه غزلی که از وی باقی مانده، زبان قصیده است. او به سبک خراسانی سخن می گفت سبکی که گاه از سنگینی به زبان ناصر خسرو می نماید و زمانی از الطاف، به زبان فرخی مشابه می گردد. »(همان : ۱۷).
از لحاظ فکری عالم تاج (ژاله) از مشاهده عقب ماندگی و خضوع و تسلیم و عدم تحرک جنس لطیف چنان از خود بدر می شود که بی رحمانه به آنان می تازد و آنان را « روبسته، دست بسته زبان بسته، چشم بسته » می خواند ولی در پایان قصیده اش می گوید در دیار ما هم اگر زن جمع گردد تنها و بی کس نیست و فقط تنها کاری که باید بکنند این است که، خود شان و جایگاه شان را بهتر بشناسند تا از این عقب ماندگی ها و بی عدالتی هایی که بر جامعه زنان روا داشته اند نجات یابند.
کلامش با الفاظ و عبارات فخیم و فاخر آراسته و شعرش از هر گونه حشو و زوائدی، پیراسته است. عالم تاج حساس ترین مطالب و موضوعات عشقی و اجتماعی و گاهی فلسفی و عرفانی را در قالبی فصیح و سلیس پرورانده و روح و روان آزرده و رنجور را گاه با کنایه و استعاره و گاه با صراحت و بی پروائی، بر ورق رانده است.
گفتیم که زبان شعری عالم تاج (ژاله) زبان قصیده است و شاید او را بتوان یکی از پیروان قوی مایه، اساتید بزرگ سبک خراسانی بشمار آرود. ژاله در فن شعر، شدیداً تحت تاثیر ناصرخسر و مسعود سعد سلمان بوده و به خوبی از عهده ی این فن سبکی بر آمده است. در دیوان اشعاری که از او مانده جز یک غزل شش هفت بیتی، غزلی از او باقی نمانده و همه اش قصیده است که خواسته یا نا خواسته به سوی این قالب و سبک و سوی گراییده است. شاید بتوان گفت، تنها عیب و ایرادی که می توان از عالم تاج (ژاله) قائم مقامی گرفت و بیان کرد این است که ژاله شاعر درون خود و نا کامی های خود بود، با عالم خارج و اجتماع به صورت کلی، کاری نداشت. هرگز در صدد آن بر نیامد که با ساختن قصه های سطحی با زبان حیوانات یا اشیاء بی جان، قدمی در راه تربیت و اصلاح جماعات بشری بر دارد.
در دیوان ژاله که چندان هم وسیع نیست، مفاهیم و مضمون های گسترده ای نهفته است که بیشتر از همه، در مورد زنان و ویژگی ها و نیاز های آنان و بر انگیختن آنان به تلاش و کوشش و پیدا کردن جایگاه و منزلت اجتماعی آنان، بود. در این قسمت از تحقیق به اشعاری این بانوی شاعر، پرداخته می شود و دیدگاه او را در مورد در مورد زنان، ذکر خواهیم کرد.

 

۴-۱-۳- عناوین پراکنده

 

 

۴-۱-۴- عنوان های خاصی که ژاله فراهانی برای زن بکار برده است

 

با خواندن زندگی نامه ی ژاله قائم مقامی فراهانی، شاید بتوان این گونه در باره ی این شاعر قضاوت نمود که ایشان از تعادل روحی یکسانی در همه ی موقعیت های زندگیش برخوردار نبوده. گاهی آن چنان بد بین به زندگی بوده که همه ی زنان را، پست و بی ارزش می دیده و گاهی هم به گونه ای به این زنان بالیده و افتخار کرده، که از نظر او، با هیچ چیزی در این دنیا، قابل قیاس نبوده و نیستند. در زیر، دیدگاه این شاعر نسبت به زن، در هر دو موقعیت، آورده می شود.


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *